تبليغاتX
خاطرات دختری به اِسم آیدا

باور را فراموش کن برای پرواز باور را نیازی نیست...درک پرواز بایدت

ممنونم ازت سحررررررررررررررررررررررررری!

همیشه بد ترین روزهامو به بهترین روزهام تبدیل کردی 

اینو از 6 سال پیش فهمیدم ..همون موقع که تازه همو دیده بودیم و...کم کم با هم انس گرفتیم

تو بد ترین شرایط حتی اگه کنار همم نبودیم ..فکر اینکه یه دوست خوووب دارم که درکم میکنه ارومم میکرد...صدات که دیگه هیچی! کلا روحیم عوض میشد...



عااااااااااشقتم ..... و                      ممنونم ازت.


+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 7:3 PM نويسنده آیدا |

چقدر برام جالب بود..جالب نه از نظر خنده دار بودنو اینا...نه...

شاید برای خیلی ها همین خیلی عادی به نظر میرسید اما برای من متفاوت بود..

جالب بود برام چون اول فکر میکردم پسر کم سن و سالیه و حتما این موقع روز امتحانشو خراب کرده! یه لحظه خیلی عادی چشمم بهش افتاد ...و چون اصولا این ایام ایام خراب کردن امتحاناته اینو تو دلم گفتم!

نگاهم برگشت...

توی توقف یک ایستگاه دوباره ناخواسته نگاهش کردم اما اینبارهمون ادم به ظاهر کم سن و سال رو با موهای جوگندمی(موهای مورد علاقه من...فکر میکنم کسانی که موهاشون جو گندمی میشه به نوعی پخته ترن...درد و از نوع دیگه ایی حس کردن...شاید احمقانه به نظر برسه البته..)در حالتی که کیف دوشیش روی زانوهاش و سرش روی کیف..            از قیافه خبری نبود...یعنی اصلا معلوم نبود..

خسته ی خسته بود ...و اینو شاید هر کس دیگه ایی هم میدید  همینو میگفت.

دلم خیلی گرفت ..دلم میخواست به یه نحوی بهش میفهموندم همه زیر یه اسمونیم ..نباید بزاری زندگی شکستت بده  تو بهتر زندگی کن خودش شکست میخوره.. اما دیگه رسیده بودم به مقصد ..

شاید خیلی برداشتها بشه از این ادم کرد...

دوست داشتم چند دقیقه بیشتر به غمش نگاه میکردم بدون اینکه کسی متوجه بشه حتی خودش



میخواستم چیزهای بیشتری دستگیرم بشه...ای کاش نامریی بودم!


 



پ.ن:عجب زمونه ایی شده.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 6:56 PM نويسنده آیدا
حتی فکرشم نمیکردم دوباره ببینمش...

دیروز این اتفاق افتاد ... و این         اتفاق خوب پاییز من بود.

امکانش هست که دیگه نبینمش..اما همین که دیروز دیدم کافیه برام تا مدتی.

تا حالا پیش اومده براتون کسیو که خیلی وقته ندیدین ...دوباره ببینین؟؟؟ قیافتون چه شکلی شده؟


به خاطر این میگم برام کافی بود چون انقدر خوشحال شدم که این خوشحالی حالا حالا هاااااا تو دلمه و امید میده که شاید بازم دیدمش..خدارو چه دیدی...

 

قسمتی از اتفاقات دیروز آیدا.





بازم محرم ..

نمیدونم چرا  ولی من از بین ماهای قمری دیگه محرم رو بیشتر دوست دارم ..شاید واسه خودم دلیل قانع کننده ایی نداشته باشم  اما...



امیدوارم حاجت امسالمم به واسطه ی امام حسین و بوسیله ی خدا  بگیرم!







+ تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 7:41 PM نويسنده آیدا |
همیشه پاییز بود که با اتفاقاش منو قافلگیر میکرد.... انگار دیگه حالو حوصله نداره.. ابان شده هنوز اون پاییزی که میخوام نشده...

 

چند وقتی میشه که دوستی منو توت فرنگی خطاب میکنه! چرا منو به توت فرنگی نسبت دادشو خدا میدونه! فقط من اینو میدونم که اصلا شباهتی به همچین چیز خوشمزه ایی ندارم!

اینروزا از اینترنت بیزارم ..خیلی وقت بود که چیزاییو که در روز ۱۰.۲۰ بار چک میکردم ..دیگه سمتشونم نمیرفتم..

به خاطر همین احساس میکردم که کپک زده باشن! یا گندیده باشن! اما باز دلم نیومد و اومدم به دنیااااااای مجازی..... !          

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به زیر سقف این خونه                       منم مثل تو مهمونم     

منم مثل تو میدونم    ... تو این خونه نمیمونم...                    

+ تاريخ جمعه ششم آبان 1390ساعت 11:12 AM نويسنده آیدا |
6سال ارزششو داشت...خدایا ممنونم ازت..

الان تازه باور کردم که صبر کردن خوبه ....الان تازه فهمیدم که حتما اون موقع که نا امید شده بودم ..شیطون شده بودم...   تو میگفتی صبر کن  اماا من نمیفهمیدم.

ببخش اگه نفهمیدم اگه چیزی گفتم که کفر به حساب میومد....

ممنونم ازت...



بازم پاییز نزدیکه  ..همیشه به خودم میگفتم که همه ی اتفاقای خوب زندگیم تو پاییز اتفاق می افته..چون وقتی هوا عوض میشد منم عوض میشدم   

 انگار یه شوری ...یه وجدی توم به وجود میاد.

   




+ تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 3:17 PM نويسنده آیدا |
من تو زندگیه قبلیم تو سرزمین مدرن فیلیپین تو سال ۱۱۵۰ دنیااا اومدم...!

 


  تازه نوشته که نمیدونم با خوندن این چه حسی بهت دست میده... چون تو
 
تو تو زندگیه قبلیت مرد بودی!
 
 
زندگیه قبلیم دختر نبودم!    شخصیتم هنری بوده...!
 
    بازیگری و خوانندگی
 
 
میکردم!



تصمیمای انتقادی میگرفتم و کلی چیزای دیگه!

 

 

 

پایان!




پ.ن: من چرا تو زندگیه قبلیم مرد بودم ؟؟ هان؟   

+ تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 1:5 AM نويسنده آیدا |
پس کی تمووم میشه این تابستون ...من صبرم کمه هااا خدا!

.

.

.


 

چرااا من صبرم کمه؟

چراااا من جدیدا از ارتفاع میترسم....!!!جدیدا هم از پرواز!

 از وقتیم که ماه عسل اون دختره رو اورده بود که تو پرواز ارومیه زنده مونده بود این ترسه بیشتر شده توم!

 

حالا احتمال میدم اگه من تو اون پرواز بودم حلیم شده بودم... شانسه دیگه ...

 

 

 

ولی اگه ادم مثبت اندیش باشه از حلیم شدن دیگه خبری نیست!

اونوقته که ادم جرات خلبانی هم پیدا میکنه...!

 

من که نمیتونم خلبان شم ...اما یه چیز دیگه رو که میتونم ..!  نمیگــــــــم فعلا

 

 

 

 

 

خدایا اونقدر میخواااامـــــــــــــــــــــــــــــــت همه باهات بد شن!!!!  باشه؟

پس گناهامو نبین...اگه دیدی حسابشون نکن!

+ تاريخ دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 1:52 AM نويسنده آیدا |
به جای اینکه بگیم از فلانی به خاطر :مغرور .بی عاطفه.خود خواه بودنش ناراحتم ...باید بگیم از خودم به خاطر مغرور .بی عاطفه.خود خواه بودنم ناراحتم ...چون اون چیزی که توی اون میبینیم توی خود ما وجود داره و ما از اشکار شدنش بیم داریم و سعی توی قایم کردنش میکنیم

 

 

 

 پس جهان در درون ماست با زیبایی ......یا حتی زشتیاش!

 

اول از هر چیز به خودت نگاه کن....

+ تاريخ یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 1:40 AM نويسنده آیدا |
خدايا،كسى را كه قسمت كس ديگريست سر راهمان قرار نده! تا شبهاى دلتنگيش براى ما باشد و روزهاى خوشش براى ديگرى...

 

 

 

 

پ.ن: ...                    .

+ تاريخ شنبه چهارم تیر 1390ساعت 5:31 PM نويسنده آیدا |
چه برنامه ریزی هایی داشتم برای این تولدم

اما بر خلاف سال های پیش که به استقبالش میرفتم ! امسال خودش منو غافل گیر کرد!

به قولی سر زده اومد...

قبلا  حتی فکر اینکه به این سن میرسم برام کلی شیرین و قشنگ بود و البته دست نیافتنی

اخه اون موقع کوچیک بودم .

احساس میکردم دیگه به این سن برسم همه چی تمومم  میشم... دیگه ارزویی ندارم

 اما حالا که رسیدم بهش میترسم ...

برخلاف سال هایی که ارزوم هرچه زودتر بزرگ  شدن بود الان دیگه میخوام تو این سن ثابت بمونم!

نمیشه اما ...

 

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 2:12 PM نويسنده آیدا |